من و خاطرات غبارگرفته ام

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

و تو بدان ای دوست که من

در انبوه خاطرات غبار گرفته ام

و دیوان کلمات ننگاشته ام

از تمام حسرت های بی انتها

سراغ خواهم گرفت

و روایت خواهم کرد

آنچه را که تو زندگی کردن نامیدی

و من جز زنده بودن چیزی حس نکردم

 

کوله بار خاطرات

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

در عبور از روزهای پر غبار

بیقرارم بیقرارم بیقرار

کیستم سر در گمی بی پاودست

ناگزیری در گریز از هر چه هست

آشیان گم کرده در بادی چو من

دل کجا گیرد قرارش در چمن

ای دریغا با دل دریایی ام

در کویری از غم و تنهایی ام

دل مرا مرغ اسیری در قفس

بی تکاپو بی تمنا بی نفس

سینه مالامال اندوهی بزرگ

غم درون سینه چون کوهی بزرگ

نقش شادی رفته از یادم همه

آرزوها داده بر بادم همه

می روم با کوله بار خاطرات

سینه ای دارم مزار خاطرات

خاطرات صبحهای جنب و جوش

عصرهای خنده و جوش و خروش

می روم تا خویش را پیدا کنم

آن «من» درویش را پیدا کنم.

 *********************
مثنوی کوله بار خاطرات
از عباس خوش عمل کاشانی
وبلاگ شعله آواز